تبليغاتX
عسل بانوی خودمون

عسل بانوی خودمون

شخصی

به یاد منوچهر سخایی

با انگشتم رو شن ها مینویسم ،دوست دارم دوست دارم همیشه .....

.

.

.

.

.

.

افسوس که گذشته دیگه بر نمیگرده ...

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 10:0 AM  توسط عسل بانو  | 

از سر دلتنگی

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو برو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در کوُچه به کوچه کو به کو

ميرود از فراق تو خون دل از دو ديده ام

دجله به دجله يم به يم چشمه به چشمه جو به جو

دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت

غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو

ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل

طبع به طبع دل به دل مهر به مهر و خو به خو

مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو

در دل خويش "طاهره" گشت و نديد جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

                                                    " طاهره ی قره العین "

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 11:15 AM  توسط عسل بانو  | 

باز هم تکراری

با بدبختی از رختخواب میام بیرون ، همه ی تنم درد میکنه . فکر کنم سرما خوردم . آره دیروز عصر که داشتم حیاط رو میشستم از تماس آب سرد با پاهام احساس نا خوشایندی داشتم انگار تب مختصری  در حال شکل گرفتن بود . گوشم وقتی آب دهنم رو قورت میدم ترق توروق میکنه . گلوم خارش داره . چون با دهان باز نفس کشیدم تمام دهنم خشک شده . . این سر و صدا ها چیه که از آشپزخونه میاد ؟ یه صبحانه خوردن که این همه جنجال نداره .!صدای کاسه و بشقاب میاد .بعله همگی مشغول خوردن کله پاچه با ترشی و نون سنگک هستن . دلم آشوبه . دعوتشون رو رد میکنم و برای خودم شیرداغ میکنم و به رختخواب بر میگردم .چقدر به سکوت و استراحت نیاز دارم  . امروز خوشبختانه کار زیادی ندارم ولی قول دادم که برای نهار ته چین درست کنم . وقتی سر و صدا ها خوابید به آشپزخانه بر میگردم  و میز رو مرتب میکنم . برنج میشورم و مرغ رو میذارم بپزه . بر میگردم که یه کم بخوابم میبینم کتاب جدیدی که دارم میخونم به اسم دفترچه ی خاطرات سنگی نوشته ی خانم کارول شیلدز  که الحق و والانصاف  خوب هم ترجمه شده و البته برنده ی جایزه ی پولیتزر در سال ۱۹۹۵ بوده کنار تختمه دلم نمیاد چند صفحه نخونم .  خدایا چقدر به خواب و استراحت نیاز دارم .دوباره  عینکم رو میذارم روی کتاب و برای چندمین بار میرم آشپزخونه تا ترتیب ماست آب رفته و زرده ی تخم مرغ و زعفران و نمک رو بدم و گوشتهای بدون استخوان مرغ رو اضافه کنم و زوائد رو بدم به گربه هام تا اونام دلی از عزا در بیارن .

برنج رو که دم میکنم خیالم یه کم راحت میشه برای اطمینان یه دفعه ی دیگه به شعله ی گاز نگاه میکنم و میرم که این دفعه بخوابم  تبم بالا رفته . دوتا قرص میخورم و چشمامو میبندم و به خاطره ی خوش جمعه ی گذشته فرو میرم . احساس سبکی میکنم دارم خواب میرم که ناگهان صدای وزوز یه مگس سمج خلوتم رو به هم میریزه . حالشو ندارم بلند شم و بیرونش کنم . سرم رو میکنم زیر پتو ویاد پدرم میفتم که همیشه این شکلی میخوابید و ما به اقتضای بچگی فکر میکردیم چطوری خفه نمیشه . حالا میبینم عجب آرامشی در خلوت زیر پتو هست .خودتی تنهای تنها . صدای خواهرم بلند میشه . میگه اگه آرد داشتیم حلوا درست میکردم . آخه صبح جمعه وقت حلوا درست کردنه اینا کی میخوان دست از سراین اموات بردارن . مادرمم میگه آره دختر پاشو برو آرد بخر . ای خدااااااااااااااااااااا با بی میلی بلند میشم لباس میپوشم . موبایلم رو میذارم تو جیبم و کیف پولم رو بر میدارم و از ۶۴ تا پله میام پایین و سوار اولین تاکسی میشم . چرا همه جا تاریکه ؟  از محوطه ی خانه های سازمانی میام بیرون . به راننده آدرس دورترین سوپر مارکتی رو که بلدم میدم . چرا ؟خودمم نمیدونم .

 وقتی از خیابونهای آشنا رد میشم انگار کلی ساختمان جدید درست شده . این فروشگاه چند طبقه کی درست شده ؟ میرسم به آدرس مورد نظر .  به راننده میگم وایسا و منو برگردون میگه باشه خانوم . 

یه بسته آرد شیرینی چهار صفر میخرم و میام بیرون  چرا راننده نیست ؟ چرا اینقدر تاریکه انگار برقا رفتن . میترسم . اینجا کجاست ؟ با یه تاکسی دیگه میام تا نزدیکی خونه .چرا هیچ کسی تو خیابون نیست ؟  دستمو میکنم تو جیبم تا موبایلمو در بیارم و زنگ بزنم بیان دنبالم ای وای موبایلم کو ؟ حالا چیکار کنم به کی بگم که موبایلم گم شده . اگه از اهل خونه کسی بره و گوشیمو بگیره چی ؟ اگه شماره هامو ببینن چی . اس ام اس هام . وای خدایا کمکم کن  چرا همه جا تعطیله . این نور کمرنگ مال کجاست ؟ سرم پر از سوالهای بی جوابه .  میرم نزدیکتر یه سالن بیلیارده . خب شاید از هیچی بهتر باشه . میرم تو هوا پر از دود و بوی سیگاره . صدای موسیقی راک اند رول میاد . یه مرد جوون با موهای دم اسبی از توی دود و موزیک میاد بیرو ن . اینجا مثل دیسکو میمونه . خدایا میترسم . انگار متوجه میشه بالبخند میگه کوچولو اینجا چی میخوای ؟ نفسم داره بند میاد میگم ب ب ببخشید میشه از تلفن اینجا یه زنگی به موبایلم بزنم ببینم کجا جا گذاشتم . با صدای گرم و کشداری میگه چرا که نیا عزیزم بیا با گوشی من زنگ بزن . تکون نمیخورم . میاد نزدیکتر و دستشو میذاره زیر چونه ام و میگه : چی شده چرا ماتت برده ؟ گریه ام گرفته لبمو گاز میگیرم تا  زار نزنم . دارم سکته میکنم دستمو میگیره . چقدر خنکی دستاش مطبوعه ولی من چرا انقدر داغم .  یه دفعه تصمیم میگیرم بزنم بیرون شاید برقا اومده باشن و یا یه آدم تو خیابون باشه . به شدت دستمو میکشم که از اونجا بیام بیرون ولی اون محکم دستمو گرفته . تقلا میکنم . انقدر که موفق میشم دستامو از تو دستای خنکش دربیارم ولی یه دفعه از جا میپرم . از تب دارم میسوزم . خدایا شکرت خواب دیدم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 8:1 PM  توسط عسل بانو  | 

باز هم یک پست تکراری !!!

دلم شبهایی را میخواهد که با دختر های فامیل توی یک اطاق میخوابیدیم و تا نصفه های شب صدای هر هر و کرکر خنده  مان بلند بود و مادرهامون صد دفعه جیغ میزدن که بسه دیگه بخوابین دلم تابستونایی رو میخواد که کرم ابریشم میخریدیم و میذاشتیم تو کشوی کمد  و هر روز برگ توت میاوردیم تا بخورن و پیله ببندن و انتظار پروانه ها رو میکشیدیم .دلم کانادادرای میخواد . آلاسکا ،بامیه،دوغ آبعلی ،نون مشهدی ،دلم آبنبات کشی میخواد ،دلم روزای مدرسه رو میخواد که اکبر آقا بابای مدرسه کیفامونو میاورد تا جلوی خونه  تا ما بتونیم چادرامونو جمع و جور کنیم و رو بگیریم ،دلم چهار چرخه ای رو میخواد که برادرام با تخته و بلبرینگ درست میکردن و من چهار چنگولی مینشستم روش و سفت میچسبیدمش و اونا منو میکشیدن از این سر کوچه تا اون سر کوچه ،دلم حاشیه ی مستطیل قالی مهمونخونه رو میخواد که توش ماشین بازی کنم ،دلم گوشه ی حیاط و سایه ی درخت گیلاسمونو میخواد تا با دختر های همسایه یه پتوی کهنه بندازیم و اسباب بازیهامونو پهن کنیم و من مامان بشم و زهره خاله بشه و مریم دخترم تا تو استکان نعلبکی های پلاستیکی کوچولو چایی بریزم و قوری گلی کوچولو بذارم رو سماور،دلم عروسک  مو طلائیمو میخواد که براش با هزار دردسر لباس درست کنم و ببرمش حموم و سرشو بشورم و با هاش حرف بزنم ، دلم شبهایی رو میخواد که روی پشت بوم کاهگلی که مادرم آب پاشیده بود جا مینداختیم و ده دفعه از روی دیوار کوتاهی که بین خونه ی ما و همسایه بود میرفتیم پیش بچه های آقای پایدار و دوباره بر میگشتیم و میپریدیم توی رختخوابهایی که خنک خنک  شده بود و با چراغ قوه های قلمی کوچولومون نور مینداختیم طرف ستاره ها و هواپیماها و فکر میکردیم اونا ما رو میبینن .

دلم ایام نیمه ی شعبان رو میخواد که از یه هفته قبل پولامونو رو هم میذاشتیم تا بتونیم کاغذ کشی و پرچم و زرورق های طلایی بخریم و کوچه رو که آب و جارو کرده بودیم و گلدونای شمعدونی رو از همه ی خونه های همسایه بیرون آورده بودیم و لب جوی آب دو طرف چیده بودیم تزئین کنیم . دلم درخت خرمالوی مدرسه مونو میخواد . مدرسه دکتر میرزاده . دلم پول تو جیبی میخواد . دلم جامیز مدرسه رو میخواد و عینکی که قایم میکردم و اکثر روزها شکسته و یا کج و کوله درش میاوردم .دلم تخته و گچ میخواد .دلم روزنامه دیواری میخواد .

 دلم روز مادر رو میخواد که با هزار بدبختی و با روی هم گذاشتن پولهای اندکمون برای مادرم حد اکثر میتونستیم یه جعبه نون خامه ای بخریم که فکر میکردیم خیلی دوست داره . دلم روزایی رو میخواد که پدرم با سینی کباب و ریحون میاورد خونه . دلم روزای سرد زمستونی رو میخواد که میچپیدیم زیر کرسی و مرتب سر میکردیم زیر لحاف و آتیش رو به هم میزدیم تا ذغالهای سرخ و آتشین رو ببینیم و با صورتهای گل انداخته بیاییم بیرون و بعد بپریم رو ی کرسی و صدای مادرمو در بیاریم که میگفت بابا این کرسی ویران شد .دلم روزایی رو میخواد که مامانم سمنو درست میکرد و همه ی زنهای همسایه شب تا صبح تو خونه ی ما میموندن و سمنو هم میزدن . دلم بادوم توی سمنو میخواد . دلم بوی اسفند میخواد . دلم انار دون کرده میخواد ،دلم دستای زبر مادرمو میخواد . دلم آدم برفی  میخواد. دلم شبهایی رو میخواد که با مادرم میرفتیم روضه  خونه ی حاج آقا طریقت . دلم امامزاده یحیی رو میخواد و نذری بخصوصی  که مادرم گاهی میبرد و تاکیدداشت پسر بچه ها نباید بخورن . دلم آب تنی ظهر های تابستون  رو میخواد . دلم بوته ی گل محمدی حیاطمونو میخواد.دلم یاس  قشنگمونو میخواد که از روی در حیاط رد شده بود و ریخته بود توی کوچه . دلم کفش های قرمزمو میخواد . دلم خرید عید نوروز رو میخواد . دلم هفت سین میخواد  . دلم عیدی میخواد . دلم تخم مرغ رنگ کرده میخواد. دلم کارنامه ی مدرسه میخواد . دلم تجدیدی و گریه میخواد . دلم حیاط دبیرستان رو میخواد و تور والیبال . دلم موهای بافته میخواد . دلم بلوز یقه ملوانی میخواد . دلم عشق پسر همسایه رو میخواد ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 9:27 PM  توسط عسل بانو  | 

به یاد احسان فتاحیان

هرگز از مرگ نهراسیده ام

 اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

 هراس من باری

 همه از مردن در سرزمینی است که در آن

 مزد گورکن از  بهای آزادی آدمی افزون تر باشد

جستن

 یافتن

 و آنگاه

 به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن ....

.

.

.

اگر مرگ را ازین همه ارزشی بیش تر باشد

حاشا ، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم....

                                                                  ا . شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 11:46 PM  توسط عسل بانو  | 

یک پست تکراری و خوشمزه

 رشته پلو رو باید با کشمش و خرما خورد ، باقالی پلو رو با سالاد شیراز ی.

 سبزی پلو با ماهی رو با سیر ترشی باید خورد ،کباب کوبیده رو با ریحون .

 کوفته رو باید با سبزی خوردن و سنگک تازه باید خورد ،چلو کباب رو با سماق و کره .

 لوبیا پلو رو باید با سالاد کاهو خورد ،ته چین رو با ترشی.

 ماکارونی باریلا رو با سس تند کچاب باید خورد ، خورش بادمجون رو با پلو سفید .

آبگوشت رو باید با پیاز و نون سنگک خورد ،آش رشته رو با کشک و پیاز داغ فراوان .

 حلوا و کاچی رو باید با روغن کرمانشاهی خورد ،نون و پنیر رو با سبزی خوردن .

 خورش قورمه سبزی رو باید با پلوی زیره دار خورد ،خورش قیمه رو با پلوی زعفرانی .

 جوجه کباب رو باید با پلو و کره ی فراوان خورد ،حلیم رو با دارچین و روغن داغ .

کشک بادمجون رو باید با نون خورد ، میرزا قاسمی رو با کته .

دلمه رو باید با گوشت ماهیچه خورد ،ابدوغ خیار رو با نون خشک و کشمش و گردو.

فسنجون رو باید با گوشت قلقلی خورد ،کباب شیشلیک رو خالی و سر منقل .

کوکوی سبزی رو باید با نون تازه ی تنوری خورد ،ماهی سفید رو با زیتون پرورده .

کتلت رو با نون تازه و خیار شور .

 آی خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این ها هم  از عوارض مریضیه . همه ی توهمات مریضی که بد نیست . خواستم شما هم در این شادی خیالی سهیم باشین . خوشمزه ان نه ؟ نوش جان .

*****************************************************************************

یادش به خیر پارسال که این پست رو نوشتم کمی ناخوش احوال بودم . ولی عجیب این پست با استقبال دوستان روبرو شد . امروز به فکر افتادم دوباره بذارمش اینجا که  دهنتونو آب بندازم . ولی خدا وکیلیش غذاهای ایرانی یه چیز دیگه است ها ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 9:45 AM  توسط عسل بانو  | 

آخرین دوست تبریزی من

تبریز مرکز استان آذزبایجان شرقی و چهارمین شهر ایران از نظر تراکم جمعیت  بعد از تهران ؛ مشهد ؛و اصفهان میباشد (سرشماری 1385)و البته به دلیل وجود کارخانه ها و مراکز صنعتی زیاد دومین شهر آلوده ی کشور نیز به شمار می آید . تبریز از شمال به رشته کوه یکه چین ؛ از طرف شرق به بابا باغی و از جنوب توسط کوه زیبای سهند احاطه شده است . تبریز متاسفانه در منطقه ی زلزله خیز کشورمان قرار دارد و به همین دلیل در طول تاریخ بار ها با خاک یکسان شده و دوباره ساخته شده است .این شهر به نسبت اصفهان و شیراز و حتی مشهد آثار باستانی کمتری دارد که دلیل آن همین زلزله خیز بودن آن است ؛به روایتی در سال 1193 که حدودا آغاز حکومت قاجاریه بوده تمامی  آثار باستانی این شهر زیبا ویران شده .در حال حاضر فقط 600 خانه ی قدیمی از گذشته باقی مانده که  در حال مرمت و باز سازی است . اما تا دلتان بخواهد مسجد در آن فراوان است که مشهورترین آن ها مسجد کبود است که از جاذبه های گردشگری این شهر هم میباشد .شهر تبریز همچنین دارای موزه های بسیاری است که از آن جمله اند :

 موزه ی آذربایجان

 موزه ی استاد بهتویی

 موزه ی استاد شهریار

 موزه ی پست

موزه ی تاریخ طبیعی

 موزه ی دفاع مقدس

 موزه ی سرداران مشروطه

 موزه ی سفال

 موزه ی فرش

موزه ی قاجاریه

 و  همچنین موزه ی عصر آهن که هر کدام به نوبه ی خود دیدنی و جذاب میباشند .شهر تبریز با پنج شهر  در جهان پیمان خواهر خواندگی بسته است که البته من نمیدانم که حکمت این کار چیست و یا چه فایده ای دارد . تبریز خواهر خوانده ی استانبول در ترکیه ؛باکو در آذربایجان ؛قازان در روسیه ؛غزه در فلسطین و وین در اطریش میباشد.
تبریز شهر مردم مشروطه خواه است .تبریز زادگاه ستارخان و باقر خان است .  تبریز شهر شیخ محمد خیابانی است . تبریز شهر شاعران گرانسنگ ایران است . تبریز شهر شهریار است تبریز شهر حیدرباباست ...

.

.

حیدر بابا به گاه چکاچک رعد و برق

 کامواج سیل غرد و کوبد به صخره فرق

صف بسته دختران به تماشا شوند غرق

 از من درود بر شرف و دودمانتان

 باشد که نام من گذرد بر زبانتان

.

.

حیدر بابا زکوی تو راهم کج اوفتاد

 آوخ شتاب عمر به وصلت امان نداد

من بی خبر ز طالع آن گلرخان شاد

 غافل بدم ز پیچ و خم راه زندگی

 زآوارگی و مرگ و جدایی و راندگی

.

.

 ترک سپاس نان و نمک کار مرد نیست

حسرت به عمر طی شده داروی درد نیست

 نامرد را هر آئینه بردی به نرد نیست

 ما هم نمیبریم تو را لحظه ای زیاد

 ما را بکن حلال ،اجل گر امان نداد

.

.

حیدر بابا ،به یاد در و دشت و کوه و جو

 آوای کبک و دور و برش جوجه های او

وان بره های زرد و سپید و سیاه مو

در کوه و دره سیر خرامانم آرزوست

 تصنیف نغز " بره و چوپانم " آرزوست

.

.

شبهای سرد ،کلبه ی پشت طویله ها

یادآیدم ز محفل انس قبیله ها

شعله کشد اجاق ،چو زرین ملیله ها

هنگام صرف شبچره و جوزقندشان

پیچد به ده صدای بگو بخندشان

.

.

اینجا چه خاطرات خوشی نقش بسته اند

با صخره  ها شبانه به نجوا نشسته اند

گویی ز ما برای ابد دست شسته اند

 تا سویشان نظر فکنم ،زنده میشوند

وانگاه خفته بر دلم آتش برافکن

.

.

حیدر بابا ،دلت ز غم آزاد باد و شاد

 عیشت ز سازگاری  دوران به کام باد

اغیار و یار را چو به کویت گذر فتاد

 گو: شهریار من گله از یار  می کند

 عمری ست غم به روی غم انبار میکند .....

تبریز را شهر کهن تاریخ را دوست دارم به خاطر شعر هایش ،طبیعت بی نظیرش ،به خاطر قهرمان هایش ،مردان شجاع و زنان زیبارویش ،به خاطر ایل گلی زیبا و با صفا و استخر و عمارت با شکوهش ،به خاطر کوفته تبریزی ،به خاطر چهار راه آبرسان و قنادی تشریفاتش .و به خاطر نوقا و قرابیه و اریس و آجیل هایش .تبریز را دوستدارم برای باسلق و پشمک اش .تبریز را دوست دارم به خاطر ملیله دوزی ها و منبت کاری هایش . تبریز را دوست دارم به خاطر پنیر خوشمزه و مرغوبش . تبریز را دوست دارم به خاطر فرش های نفیس و ارزشمندش .تبریز را دوست دارم به خاطر خیابان سنگفرشی اش . تبریز را دوست دارم به خاطر روزهای پر هیاهو و پرکار و شبهای دل انگیزش .  تبریز را دوست دارم به خاطر بهترین دوستانم . از گذشته تا اکنون، که در تمامی روزها با هم بوده ایم . از خیر و شر گرفته تا غم و شادی و عزا و عروسی . تبریز را دوست دارم به خاطر آخرین دوست تبریزی ام "بانوی پارسی " که زنی است در نهایت خلق خوش و روی نیکو و قلب صاف و زبان صادق و روح بلند . شعر حیدر بابا را به او تقدیم میکنم باشد که بپذیرد و ببخشد .

پي نوشت : آتش سوزي مشكوك بازار سر پوشيده ي تبريز بزرگترين بازار مسقف جهان در آستانه ثبت شدن در يونسكو  ضايعه اي جبران نشدني است . مثل همه ي فجايع غير قابل جبراني كه اين روز ها در حال رخ دادن است .متاسفم.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 12:9 PM  توسط عسل بانو  | 

فاصله...

شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه های زندگی را از تو باز نستانده اند

چونان قایقی که باد دریا  ریسمانش را از چوب پایه ی ساحل بگسلد

بر دریای دل من

عشق من  و زندگی من

بی وقفه گردشی کنی

 با آرامش من آرامش یابی

در طوفان من بغریوی

 و ابری که به دریا میگرید شوراب اشک را از چهره ات بشوید

تا اگر روزی

آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد ،آب این دریا را فرو خشکاند

و مرا گودالی بی آب و بی ثمر کرد

تو نیز به سان قایقی بر خاک افتاده بی ثمر گردی

و بدینگونه میان من و تو آشنایی نزدیکتری پدید آید.

اما اگر اندیشه کنی که هم اکنون میتوانی  به من که روح دریا ،روح عشق و روح زندگی هستم

بازرسی ،نمیتوانی ،نمیتوانی......

تو میباید بازگردی

و تا روزی که آفتاب ترا ومرا بی ثمر  نکرده است

کنار دریا از عشق من ،تنها از عشق من روزی بگیری .... میان من وتو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهایی که در آسمان و انسانهایی که بر  زمین سرگردانند

شاید روزی به هم باز رسیم

روزی که من به سان دریایی خشکیدم و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی

هر کس آنچه را که دوست دارد در بند میگذارد

و هر زن مروارید غلتان خود را به زندان صندوقش محبوس میدارد

بگذار کسی نداند که چگونه من به جای بوسیده شدن و نوازش شدن گزیده شده ام

بگذار هیچ کس نداند،هیچکس

و از میان این همه ی خدایان ،خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد....

                                                                                                     ا.شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 6:26 PM  توسط عسل بانو  | 

نامه

 زهرا باکری خواهر شهدا علی، مهدی و حمید باکری در نامه‌ای سرگشاده ضمن پاسخ به اهانت مجتبی ذوالنور قائم مقام نمایندگی آیت‌الله خامنه‌ای در سپاه به شهیدان باکری و خانواده‌ها و همسران این شهدا، از حمله عده‌ای بسیجی‌نما به خانه خوهران شهیدان باکری خبر داد و خطاب به تازه به دوران رسیده‌های حاکمیت نوشت «شما چطور نام خود را مسلمان گذاشته‌اید؟! شما با بت‌پرستان قبل از اسلام چه تفاوتی دارید؟!»

متن کامل نامه زهرا باکری خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم‌

اینجانب خواهر سه شهید هستم. در زمان رژیم شاهنشاهی برادر بزرگم شهید و برادر دیگرم به حبس ابد محکوم شد. دو برادر دیگرم نیز در حکومت جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند .۳۰ سال از عمرم را در حکومت ستمشاهی و ۳۰ سال باقی را در جمهوری اسلامی سپری کردم.

در زمان رژیم شاهنشاهی که برادر بزرگم اعدام شد و برادر دیگرم در زندان‌های قصر، اوین، عادل‌آباد شیراز، قزل‌قلعه و زندان ارومیه زندانی بود، ما و مردمی چون ما این حق را داشتیم که با حقوق دانان بین‌المللی و نمایندگان سازمان عفو بین‌الملل و نمایندگان سازمان‌های حمایت از زندانیان دیدار و در مورد زندانیانمان گفتگو کنیم، ولی در حکومتی که به اسم حضرت علی و امام زمان مزین است، پدران و مادران و همسران زندانیان، حق ندارند از احوال آنان با خبر باشند و هیچ‌گونه اطلاعی، حتی در مورد محل بازداشت عزیزانشان به آنان داده نمی‌شود و خانواده‌ها حق بازگو کردن وضعیت بد زندانیانشان در زندان‌ها را با هیچ مقام و مسوولی ندارند؟! آقایانی که در مصدر امور تکیه زده‌اید کمی انصاف داشته باشید و وضعیت زندان‌های ستمشاهی، که ظاهرا عده‌ای از شما آن‌ها را دیده‌اید را با وضع زندان‌های مملکت اسلامی امروز مقایسه کنید.

بعد از اعدام برادر بزرگم علی باکری، خانواده برای او مجلس ختم گرفت. مراسم هفتم و چهلم را هم دائی‌هایمان در تهران گرفتند. چند ماه بعد از اعدام برادرم من در آموزش و پرورش استخدام رسمی شدم، خواهر کوچک‌ترم در راس مدیریت آموزشگاه عالی آموزش و پرورش استخدام شد، برادرم مهدی در کنکور دانشگاه پذیرفته شد و نظام شاهنشاهی هیچ‌گونه مزاحمتی برای ما ایجاد نکرد. آیا واقعا امروز نیز اوضاع خانواده‌های قربانیان همین‌طور است؟!

برادر من با بانگ الله‌اکبر به پای چوبه دار رفت، اما رژیم شاه برای اثبات حقانیتش از او استفاده نکرد. شما را به خاطر خدایی که نامش را به زبان دارید اما به گفته‌هایش عمل نمی‌کنید، کمی به خود آئید و فکر کنید رفتار شما با کدام‌یک از قوانین بشری مطابقت دارد؟

برادرم مهدی باکری به دنبال برقراری حکومت عدل علی بود. شب‌هایی که شب‌نامه و اعلامیه به خانه می‌آورد تا به همراه دیگر برادران و خواهرانمان در خانه‌های اطراف پخش کنیم به من می‌گفت: خواهر من، حکومت عدل علی در ایران حاکم خواهد شد. تو دیگر نگران گرسنه خوابیدن بنده‌های خدا نخواهی بود، دیگر همسایه بی‌خبر از همسایه‌اش نخواهد خوابید و هیهات که برادرانم و هزاران شهید دیگر با این آرزوها از همه چیز و همه کس خود گذشتند و امروز عده‌ای که از گذشتگان عبرت نمی‌گیرند یا قدرت به آن‌ها اجازه نمی‌دهد که به خود آیند، با سوءاستفاده از نام اسلام و شهدا با مردم هم‌وطنشان چه می‌کنند؟ مردمی که تا دیروز که قرار بود برای نمایش قدرت پای صندوق‌ها بیایند انسان‌هایی باشعور بودند، ولی امروز که خواستار حقشان هستند، خس و خاشاک و مزدور بیگانه شده‌اند. شرک را به حدی رسانده‌اند که یکی از آیات عظام می‌فرماید:

اطاعت از رییس‌جمهور اطاعت از خداست! شما چطور نام خود را مسلمان گذاشته‌اید؟! شما با بت‌پرستان قبل از اسلام چه تفاوتی دارید؟!

برادران من، مهدی و حمید عاشق همسران و خانواده خود بودند. وقتی حمید به خانه می‌رسید، احسان از شانه‌های پدرش پایین نمی‌آمد. هرگاه مهدی از جبهه بازمی‌‌گشت، ساعتها با خواهرزاده‌های خود بازی می‌کرد. اما با وجود این علاقه، آن‌ها عشقی والاتر به خدا و میهن و اسلام واقعی داشتند که تمای عشق‌ها را تحت‌الشعاع قرار داد و باعث شد آن‌ها از تمامی لذات دنیا دست بکشند...

و امروز شما بر روی خون آن‌ها نشسته‌اید و مزدوران باطوم به دستتان، به جرم طرفداری از کسی که در روزها و سال‌های بحرانی کشور در پشت جبهه پدرانشان را حمایت کرده و صلاحیتش توسط شورای نگهبان تایید شده است، بر سر فرزندان آنان می‌کوبند!

مهدی و حمید و مهدی‌ها و حمید‌هایی که رفته‌اند هم سپاهی بودند. آن‌ها بسیجی بودند. امروز عده‌ای بسیجی‌نما شیشه‌های در منزل خواهرم را شکستند، اما خوشبختانه موفق نشدند به داخل خانه بروند و مانند قوم مغول بزنند و بکشند و ببرند تا شاید این گونه عقده‌ها و نفرت درونی خود را فرو بنشانند.

اما در مورد همسران برادرانم جملات نامربوطی شنیده‌ام. شما اگر ذره‌ای شرم از مقام و خون شهید داشتید، امروز این بی‌حرمتی‌ها را به همسران شهدا نمی‌کردید. کسانی که تا قبل از این بی‌عدالتی اخیر حاکمیت، با چنگ و دندان از این حکومت حمایت کرده‌اند چطور یک شبه مستحق این همه توهین شده‌اند؟! آن‌ها شبها در خفا برای همسران خود گریسته‌اند تا کسی اشک‌های آنان رانبیند، تا مثل حضرت زینب محکم و استوار باشند. آن‌وقت شما مقدس مآبان و تازه به دوران رسیده‌ها که باکری‌ها را نمی‌شناسید، می‌گویید همسرانشان دیگر باکری نیستند؟! شما که هستید که چنین حقی به خود می‌دهید؟!

من به عنوان بزرگ خانواده باکری به همسران برادرانم افتخار می‌کنم. همسر مهدی با خواهش خانواده باکری با فردی که ارزش و حرمت شهید را می‌داند، ازدواج کرده است. ایشان از ابتدای ازدواجشان عکس مهدی را به دیوار خانه‌شان آویخته‌اند و با فرزندشان در مورد عمو مهدی حرف می‌زنند و فرزندشان از زمان تولد، مهدی را به عنوان عمو و انسانی والا شناخته است. آن‌وقت شما می‌گویید چرا اسم باکری را دارند؟!

اما در مورد همسر حمید! شما مصداق واقعی ضرب‌المثل کافر همه را به کیش خود پندارد هستید. آیا واقعا فکر می‌کنید می‌توانید هر کس را به هرکس که خواستید نسبت دهید؟! شرم از روز قیامت ندارید؟! البته شما در حدی نیستید که اجازه دیدار با شهدا را بیابید، اما وای به حالتان که جوابی برای آن‌ها نخواهید داشت!

بعد از مراسم چهلم مهدی و حمید، من به عنوان بزرگ خانواده، به هر دوی آن‌ها گفتم که ازدواج کنند و این چیزی جز فرمان خدا نبود. همسر حمید با داشتن دو فرزند، جوانی و همه چیزش را صرف تربیت آن‌ها کرد و خدا می‌داند که چه فشارهایی را به تنهایی به جان خرید تا فرزندانی صالح تربیت کند. فرزندان پاکی که شما از تهمت زدن به آن‌ها هم ابایی ندارید. همسران برادرانم به حرمت زندگی کوتاهی که با برادر من داشته‌اند، نور چشم خانواده باکری هستند و خواهند ماند. خوشحالم که خانواده ما بدهی به شما ندارد. نه از حکومت کمکی دریافت کرده‌ایم و نه به موقعیتی چشم داشته‌ایم. نه سهم خواهی کرده‌ایم و نه سهمی خواهیم خواست. ( الحمد لله ) من وظیفه خود می‌دانستم که این نامه را برای شادی روح شهیدانم بنویسم. باشد که برای آن‌ها که آخرت را فراموش کرده و به خاطر قدرت کثیف مادی چشم به حقایق بسته‌اند، نیز تذکری باشد تا بندگی خدا بکنند و نه برده بنده خدا باشند...

زهرا باکری- خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:25 AM  توسط عسل بانو  | 

لبخند

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي­جنگيد . او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم و با دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 4:21 PM  توسط عسل بانو  |