تبليغاتX
عسل بانوی خودمون

عسل بانوی خودمون

شخصی

آخرین دوست تبریزی من

تبریز مرکز استان آذزبایجان شرقی و چهارمین شهر ایران از نظر تراکم جمعیت  بعد از تهران ؛ مشهد ؛و اصفهان میباشد (سرشماری 1385)و البته به دلیل وجود کارخانه ها و مراکز صنعتی زیاد دومین شهر آلوده ی کشور نیز به شمار می آید . تبریز از شمال به رشته کوه یکه چین ؛ از طرف شرق به بابا باغی و از جنوب توسط کوه زیبای سهند احاطه شده است . تبریز متاسفانه در منطقه ی زلزله خیز کشورمان قرار دارد و به همین دلیل در طول تاریخ بار ها با خاک یکسان شده و دوباره ساخته شده است .این شهر به نسبت اصفهان و شیراز و حتی مشهد آثار باستانی کمتری دارد که دلیل آن همین زلزله خیز بودن آن است ؛به روایتی در سال 1193 که حدودا آغاز حکومت قاجاریه بوده تمامی  آثار باستانی این شهر زیبا ویران شده .در حال حاضر فقط 600 خانه ی قدیمی از گذشته باقی مانده که  در حال مرمت و باز سازی است . اما تا دلتان بخواهد مسجد در آن فراوان است که مشهورترین آن ها مسجد کبود است که از جاذبه های گردشگری این شهر هم میباشد .شهر تبریز همچنین دارای موزه های بسیاری است که از آن جمله اند :

 موزه ی آذربایجان

 موزه ی استاد بهتویی

 موزه ی استاد شهریار

 موزه ی پست

موزه ی تاریخ طبیعی

 موزه ی دفاع مقدس

 موزه ی سرداران مشروطه

 موزه ی سفال

 موزه ی فرش

موزه ی قاجاریه

 و  همچنین موزه ی عصر آهن که هر کدام به نوبه ی خود دیدنی و جذاب میباشند .شهر تبریز با پنج شهر  در جهان پیمان خواهر خواندگی بسته است که البته من نمیدانم که حکمت این کار چیست و یا چه فایده ای دارد . تبریز خواهر خوانده ی استانبول در ترکیه ؛باکو در آذربایجان ؛قازان در روسیه ؛غزه در فلسطین و وین در اطریش میباشد.
تبریز شهر مردم مشروطه خواه است .تبریز زادگاه ستارخان و باقر خان است .  تبریز شهر شیخ محمد خیابانی است . تبریز شهر شاعران گرانسنگ ایران است . تبریز شهر شهریار است تبریز شهر حیدرباباست ...

.

.

حیدر بابا به گاه چکاچک رعد و برق

 کامواج سیل غرد و کوبد به صخره فرق

صف بسته دختران به تماشا شوند غرق

 از من درود بر شرف و دودمانتان

 باشد که نام من گذرد بر زبانتان

.

.

حیدر بابا زکوی تو راهم کج اوفتاد

 آوخ شتاب عمر به وصلت امان نداد

من بی خبر ز طالع آن گلرخان شاد

 غافل بدم ز پیچ و خم راه زندگی

 زآوارگی و مرگ و جدایی و راندگی

.

.

 ترک سپاس نان و نمک کار مرد نیست

حسرت به عمر طی شده داروی درد نیست

 نامرد را هر آئینه بردی به نرد نیست

 ما هم نمیبریم تو را لحظه ای زیاد

 ما را بکن حلال ،اجل گر امان نداد

.

.

حیدر بابا ،به یاد در و دشت و کوه و جو

 آوای کبک و دور و برش جوجه های او

وان بره های زرد و سپید و سیاه مو

در کوه و دره سیر خرامانم آرزوست

 تصنیف نغز " بره و چوپانم " آرزوست

.

.

شبهای سرد ،کلبه ی پشت طویله ها

یادآیدم ز محفل انس قبیله ها

شعله کشد اجاق ،چو زرین ملیله ها

هنگام صرف شبچره و جوزقندشان

پیچد به ده صدای بگو بخندشان

.

.

اینجا چه خاطرات خوشی نقش بسته اند

با صخره  ها شبانه به نجوا نشسته اند

گویی ز ما برای ابد دست شسته اند

 تا سویشان نظر فکنم ،زنده میشوند

وانگاه خفته بر دلم آتش برافکن

.

.

حیدر بابا ،دلت ز غم آزاد باد و شاد

 عیشت ز سازگاری  دوران به کام باد

اغیار و یار را چو به کویت گذر فتاد

 گو: شهریار من گله از یار  می کند

 عمری ست غم به روی غم انبار میکند .....

تبریز را شهر کهن تاریخ را دوست دارم به خاطر شعر هایش ،طبیعت بی نظیرش ،به خاطر قهرمان هایش ،مردان شجاع و زنان زیبارویش ،به خاطر ایل گلی زیبا و با صفا و استخر و عمارت با شکوهش ،به خاطر کوفته تبریزی ،به خاطر چهار راه آبرسان و قنادی تشریفاتش .و به خاطر نوقا و قرابیه و اریس و آجیل هایش .تبریز را دوستدارم برای باسلق و پشمک اش .تبریز را دوست دارم به خاطر ملیله دوزی ها و منبت کاری هایش . تبریز را دوست دارم به خاطر پنیر خوشمزه و مرغوبش . تبریز را دوست دارم به خاطر فرش های نفیس و ارزشمندش .تبریز را دوست دارم به خاطر خیابان سنگفرشی اش . تبریز را دوست دارم به خاطر روزهای پر هیاهو و پرکار و شبهای دل انگیزش .  تبریز را دوست دارم به خاطر بهترین دوستانم . از گذشته تا اکنون، که در تمامی روزها با هم بوده ایم . از خیر و شر گرفته تا غم و شادی و عزا و عروسی . تبریز را دوست دارم به خاطر آخرین دوست تبریزی ام "بانوی پارسی " که زنی است در نهایت خلق خوش و روی نیکو و قلب صاف و زبان صادق و روح بلند . شعر حیدر بابا را به او تقدیم میکنم باشد که بپذیرد و ببخشد .

پي نوشت : آتش سوزي مشكوك بازار سر پوشيده ي تبريز بزرگترين بازار مسقف جهان در آستانه ثبت شدن در يونسكو  ضايعه اي جبران نشدني است . مثل همه ي فجايع غير قابل جبراني كه اين روز ها در حال رخ دادن است .متاسفم.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 12:9 PM  توسط عسل بانو  | 

فاصله...

شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه های زندگی را از تو باز نستانده اند

چونان قایقی که باد دریا  ریسمانش را از چوب پایه ی ساحل بگسلد

بر دریای دل من

عشق من  و زندگی من

بی وقفه گردشی کنی

 با آرامش من آرامش یابی

در طوفان من بغریوی

 و ابری که به دریا میگرید شوراب اشک را از چهره ات بشوید

تا اگر روزی

آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد ،آب این دریا را فرو خشکاند

و مرا گودالی بی آب و بی ثمر کرد

تو نیز به سان قایقی بر خاک افتاده بی ثمر گردی

و بدینگونه میان من و تو آشنایی نزدیکتری پدید آید.

اما اگر اندیشه کنی که هم اکنون میتوانی  به من که روح دریا ،روح عشق و روح زندگی هستم

بازرسی ،نمیتوانی ،نمیتوانی......

تو میباید بازگردی

و تا روزی که آفتاب ترا ومرا بی ثمر  نکرده است

کنار دریا از عشق من ،تنها از عشق من روزی بگیری .... میان من وتو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهایی که در آسمان و انسانهایی که بر  زمین سرگردانند

شاید روزی به هم باز رسیم

روزی که من به سان دریایی خشکیدم و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی

هر کس آنچه را که دوست دارد در بند میگذارد

و هر زن مروارید غلتان خود را به زندان صندوقش محبوس میدارد

بگذار کسی نداند که چگونه من به جای بوسیده شدن و نوازش شدن گزیده شده ام

بگذار هیچ کس نداند،هیچکس

و از میان این همه ی خدایان ،خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد....

                                                                                                     ا.شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 6:26 PM  توسط عسل بانو  | 

نامه

 زهرا باکری خواهر شهدا علی، مهدی و حمید باکری در نامه‌ای سرگشاده ضمن پاسخ به اهانت مجتبی ذوالنور قائم مقام نمایندگی آیت‌الله خامنه‌ای در سپاه به شهیدان باکری و خانواده‌ها و همسران این شهدا، از حمله عده‌ای بسیجی‌نما به خانه خوهران شهیدان باکری خبر داد و خطاب به تازه به دوران رسیده‌های حاکمیت نوشت «شما چطور نام خود را مسلمان گذاشته‌اید؟! شما با بت‌پرستان قبل از اسلام چه تفاوتی دارید؟!»

متن کامل نامه زهرا باکری خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم‌

اینجانب خواهر سه شهید هستم. در زمان رژیم شاهنشاهی برادر بزرگم شهید و برادر دیگرم به حبس ابد محکوم شد. دو برادر دیگرم نیز در حکومت جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند .۳۰ سال از عمرم را در حکومت ستمشاهی و ۳۰ سال باقی را در جمهوری اسلامی سپری کردم.

در زمان رژیم شاهنشاهی که برادر بزرگم اعدام شد و برادر دیگرم در زندان‌های قصر، اوین، عادل‌آباد شیراز، قزل‌قلعه و زندان ارومیه زندانی بود، ما و مردمی چون ما این حق را داشتیم که با حقوق دانان بین‌المللی و نمایندگان سازمان عفو بین‌الملل و نمایندگان سازمان‌های حمایت از زندانیان دیدار و در مورد زندانیانمان گفتگو کنیم، ولی در حکومتی که به اسم حضرت علی و امام زمان مزین است، پدران و مادران و همسران زندانیان، حق ندارند از احوال آنان با خبر باشند و هیچ‌گونه اطلاعی، حتی در مورد محل بازداشت عزیزانشان به آنان داده نمی‌شود و خانواده‌ها حق بازگو کردن وضعیت بد زندانیانشان در زندان‌ها را با هیچ مقام و مسوولی ندارند؟! آقایانی که در مصدر امور تکیه زده‌اید کمی انصاف داشته باشید و وضعیت زندان‌های ستمشاهی، که ظاهرا عده‌ای از شما آن‌ها را دیده‌اید را با وضع زندان‌های مملکت اسلامی امروز مقایسه کنید.

بعد از اعدام برادر بزرگم علی باکری، خانواده برای او مجلس ختم گرفت. مراسم هفتم و چهلم را هم دائی‌هایمان در تهران گرفتند. چند ماه بعد از اعدام برادرم من در آموزش و پرورش استخدام رسمی شدم، خواهر کوچک‌ترم در راس مدیریت آموزشگاه عالی آموزش و پرورش استخدام شد، برادرم مهدی در کنکور دانشگاه پذیرفته شد و نظام شاهنشاهی هیچ‌گونه مزاحمتی برای ما ایجاد نکرد. آیا واقعا امروز نیز اوضاع خانواده‌های قربانیان همین‌طور است؟!

برادر من با بانگ الله‌اکبر به پای چوبه دار رفت، اما رژیم شاه برای اثبات حقانیتش از او استفاده نکرد. شما را به خاطر خدایی که نامش را به زبان دارید اما به گفته‌هایش عمل نمی‌کنید، کمی به خود آئید و فکر کنید رفتار شما با کدام‌یک از قوانین بشری مطابقت دارد؟

برادرم مهدی باکری به دنبال برقراری حکومت عدل علی بود. شب‌هایی که شب‌نامه و اعلامیه به خانه می‌آورد تا به همراه دیگر برادران و خواهرانمان در خانه‌های اطراف پخش کنیم به من می‌گفت: خواهر من، حکومت عدل علی در ایران حاکم خواهد شد. تو دیگر نگران گرسنه خوابیدن بنده‌های خدا نخواهی بود، دیگر همسایه بی‌خبر از همسایه‌اش نخواهد خوابید و هیهات که برادرانم و هزاران شهید دیگر با این آرزوها از همه چیز و همه کس خود گذشتند و امروز عده‌ای که از گذشتگان عبرت نمی‌گیرند یا قدرت به آن‌ها اجازه نمی‌دهد که به خود آیند، با سوءاستفاده از نام اسلام و شهدا با مردم هم‌وطنشان چه می‌کنند؟ مردمی که تا دیروز که قرار بود برای نمایش قدرت پای صندوق‌ها بیایند انسان‌هایی باشعور بودند، ولی امروز که خواستار حقشان هستند، خس و خاشاک و مزدور بیگانه شده‌اند. شرک را به حدی رسانده‌اند که یکی از آیات عظام می‌فرماید:

اطاعت از رییس‌جمهور اطاعت از خداست! شما چطور نام خود را مسلمان گذاشته‌اید؟! شما با بت‌پرستان قبل از اسلام چه تفاوتی دارید؟!

برادران من، مهدی و حمید عاشق همسران و خانواده خود بودند. وقتی حمید به خانه می‌رسید، احسان از شانه‌های پدرش پایین نمی‌آمد. هرگاه مهدی از جبهه بازمی‌‌گشت، ساعتها با خواهرزاده‌های خود بازی می‌کرد. اما با وجود این علاقه، آن‌ها عشقی والاتر به خدا و میهن و اسلام واقعی داشتند که تمای عشق‌ها را تحت‌الشعاع قرار داد و باعث شد آن‌ها از تمامی لذات دنیا دست بکشند...

و امروز شما بر روی خون آن‌ها نشسته‌اید و مزدوران باطوم به دستتان، به جرم طرفداری از کسی که در روزها و سال‌های بحرانی کشور در پشت جبهه پدرانشان را حمایت کرده و صلاحیتش توسط شورای نگهبان تایید شده است، بر سر فرزندان آنان می‌کوبند!

مهدی و حمید و مهدی‌ها و حمید‌هایی که رفته‌اند هم سپاهی بودند. آن‌ها بسیجی بودند. امروز عده‌ای بسیجی‌نما شیشه‌های در منزل خواهرم را شکستند، اما خوشبختانه موفق نشدند به داخل خانه بروند و مانند قوم مغول بزنند و بکشند و ببرند تا شاید این گونه عقده‌ها و نفرت درونی خود را فرو بنشانند.

اما در مورد همسران برادرانم جملات نامربوطی شنیده‌ام. شما اگر ذره‌ای شرم از مقام و خون شهید داشتید، امروز این بی‌حرمتی‌ها را به همسران شهدا نمی‌کردید. کسانی که تا قبل از این بی‌عدالتی اخیر حاکمیت، با چنگ و دندان از این حکومت حمایت کرده‌اند چطور یک شبه مستحق این همه توهین شده‌اند؟! آن‌ها شبها در خفا برای همسران خود گریسته‌اند تا کسی اشک‌های آنان رانبیند، تا مثل حضرت زینب محکم و استوار باشند. آن‌وقت شما مقدس مآبان و تازه به دوران رسیده‌ها که باکری‌ها را نمی‌شناسید، می‌گویید همسرانشان دیگر باکری نیستند؟! شما که هستید که چنین حقی به خود می‌دهید؟!

من به عنوان بزرگ خانواده باکری به همسران برادرانم افتخار می‌کنم. همسر مهدی با خواهش خانواده باکری با فردی که ارزش و حرمت شهید را می‌داند، ازدواج کرده است. ایشان از ابتدای ازدواجشان عکس مهدی را به دیوار خانه‌شان آویخته‌اند و با فرزندشان در مورد عمو مهدی حرف می‌زنند و فرزندشان از زمان تولد، مهدی را به عنوان عمو و انسانی والا شناخته است. آن‌وقت شما می‌گویید چرا اسم باکری را دارند؟!

اما در مورد همسر حمید! شما مصداق واقعی ضرب‌المثل کافر همه را به کیش خود پندارد هستید. آیا واقعا فکر می‌کنید می‌توانید هر کس را به هرکس که خواستید نسبت دهید؟! شرم از روز قیامت ندارید؟! البته شما در حدی نیستید که اجازه دیدار با شهدا را بیابید، اما وای به حالتان که جوابی برای آن‌ها نخواهید داشت!

بعد از مراسم چهلم مهدی و حمید، من به عنوان بزرگ خانواده، به هر دوی آن‌ها گفتم که ازدواج کنند و این چیزی جز فرمان خدا نبود. همسر حمید با داشتن دو فرزند، جوانی و همه چیزش را صرف تربیت آن‌ها کرد و خدا می‌داند که چه فشارهایی را به تنهایی به جان خرید تا فرزندانی صالح تربیت کند. فرزندان پاکی که شما از تهمت زدن به آن‌ها هم ابایی ندارید. همسران برادرانم به حرمت زندگی کوتاهی که با برادر من داشته‌اند، نور چشم خانواده باکری هستند و خواهند ماند. خوشحالم که خانواده ما بدهی به شما ندارد. نه از حکومت کمکی دریافت کرده‌ایم و نه به موقعیتی چشم داشته‌ایم. نه سهم خواهی کرده‌ایم و نه سهمی خواهیم خواست. ( الحمد لله ) من وظیفه خود می‌دانستم که این نامه را برای شادی روح شهیدانم بنویسم. باشد که برای آن‌ها که آخرت را فراموش کرده و به خاطر قدرت کثیف مادی چشم به حقایق بسته‌اند، نیز تذکری باشد تا بندگی خدا بکنند و نه برده بنده خدا باشند...

زهرا باکری- خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:25 AM  توسط عسل بانو  | 

لبخند

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي­جنگيد . او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم و با دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 4:21 PM  توسط عسل بانو  | 

یک نامه ی خواندنی از.....

فاطمه معتمدآریا، مجتبی میرتهماسب و جعفر پناهی نامه‌ای در ارتباط با ممنوع‌الخروج شدن‌شان از ایران نوشته و آن را منتشر کردند:

 

ما ایرانی هستیم.

هر یک از ما تنها یک پاسپورت داریم. پاسپورت ایرانی که آرم جمهوری اسلامی بر آن حک شده است. پاسپورت­مان را در فرودگاه از ما گرفتند.

ما سینماگریم.

در این سی سال سینماگر شده­‌ایم و به واسطه­ فیلم­‌هایمان در مجامع جهانی نماینده­ فرهنگ و هویت ایرانی خویش بوده­‌ایم. هیچ دولتی این هویت را به ما نبخشیده است که بتواند آن­ را از ما پس بگیرد.

ما همواره به فرهنگ کشورمان بالیده­‌ایم و آن را در معرض تماشای مردم جهان قرار داده­‌ایم. ولی اکنون حق عبور از مرزها را از ما گرفته­‌اند؛ گلایه­‌ای نداریم. حتی نمی­‌دانیم به چه اتهامی؛ باز هم گله­‌ای نداریم. اما ما می­‌خواهیم همچنان سینماگر مستقل ایرانی باقی بمانیم.

در تمام طول فعالیت فرهنگی­‌مان می­‌توانستیم پاسپورت دیگری داشته باشیم اما خواست و اراده­ ما بر ایرانی بودن و ایرانی ماندن بوده است. دولت این توان را دارد که مانع خروج ما از مرزهای کشورمان بشود؛ اما یادآوری می‌کنیم که هویت ما در گرو پاسپورت­‌هایمان نیست.

حتی بدون پاسپورت، ما ایرانی هستیم.

فاطمه معتمدآریا، جعفر پناهی، مجتبی میرتهماسب
اول آبان­ماه 1388

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 9:16 PM  توسط عسل بانو  | 

پائیز (باز هم یک پست تکراری)

آنقدر تنها بودم که برگشتم

 تا کودکی ات را تماشا کنم

تماشا کنم نقش لی لی های توی کوچه را

 که قد کشیده اند

پائیز با بادبادک دختری که رفته بود برگشت

تا در خاله بازی های تو میهمان باشد

اگر خواستی تو هم برگرد

چادر نماز مادرت را به کمر ببند

و برگها را در رنگهای مختلف جارو بزن ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 11:38 AM  توسط عسل بانو  | 

من اگر یه دختر داشتم ....

یکی از دوستانم صاحب یک دختر بچه ی شیرین شده ولی براش اسم انتخاب نکردن .من اگر یه دختر داشتم اسمشو میذاشتم :

مریم

یا میذاشتم

 پریا

یا شاید میذاشتم

سوگل

 یا شاید طناز 

یا ممکن بود بذارم

 ترگل

و یا ...

 نمیدونم انقدر اسم های دخترانه قشنگه که ممکنه آدم به زحمت بیفته برای انتخاب یک اسم خوب . راستی شما اگر صاحب دختر میشدین اسمشو میگذاشتین چی ؟ منتظر جوابم .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 9:53 AM  توسط عسل بانو  | 

وقتی همه خوابیم یا شبهای برره ...

چند شب پیش دست بر قضا فیلم بحث برانگیز بهرام بیضایی به دستم رسید "وقتی همه خوابیم " تو جشنواره ی امسال میدیدم که بلیطش بیست هزار تومن در بازار سیاه خرید و فروش میشه . در هر صورت وقتی به دستم رسید فکر کردم خیلی فیلم جذابیه . ولی وقتی دیدمش فهمیدم نه اینم از اون دسته فیلم هاست که مخاطب خاص داره درست مثل بیشتر ساخته های عباس کیارستمی یا محسن مخملباف و شاید مسعود کیمیایی . اینایی که بهشون میگیم "فیلمسازان مولف " یقینا کارهاشون از دید بیننده ی حرفه ای کارهایی قابل تامله ولی خب من نظرم اینه که بد نیست که بیننده ی عام هم بتونه پیام فیلم رو به روشنی و وضوح دریافت کنه . تا نیمه های فیلم حتی نمیفهمیدم که چه اتفاقی داره میفته . بس که از هم گسیخته و پراکنده گویی داشت و به ناگاه وسط فیلم متوجه شدم که تمام اینها یک تمرین فیلمبرداری یا بازیگری بوده و در حقیقت از اونجا شروع شد که مافیای سینما چه بی رحمانه همه ی تخصص ها و علاقه ها و افراد رو به یک حرکت محو میکنه و مثل بقیه ی جاهای مملکت ما این پوله که حرف اول رو میزنه و البته روابط . طبق معمول از ضوابط و مقررات و توجه به تخصص خبری نیست . خب ازین جا به بعد تقریبا تم ماجرا غمگین و ناگوار پیش رفت . ارزش آدمهای حرفه ای و علاقمند به کار که وقتی را با عشق صرف کاری کرده بودند با بی رحمی پایمال شد و کسانی جای اونها رو گرفتند که به واسطه ی پول و یا موقعیت و البته روابط نزدیک با تهیه کننده منصوب شدند و فاقد قابلیت و هنر بودند و دروغ پردازی هایی که در جراید مثل نقل و نبات چاپ میشد و هیچ سیستم نظارتی برای اینکه اخبار چاپ شده دارای صحت هستند یا نه وجود نداشت و خلاصه یکبار دیگه بی قانونی در این فیلم تمام و کمال به نمایش گذاشته شد.

شب بعد کاملا تصادفی بچه ها قسمتی از سریال شبهای برره رو آوردن که با هم ببینیم . بعد از مدتها کلی خندیدم ولی نکته ی جالب این بود که همون قسمتی رو آورده بودن که قرار بود در روستای برره تئاتر بازی بکنن و نحوه ی گزینش بازیگران و خودمختاری محضی که هر کس هر کاری دوست داشت میکرد و باز هم سلیقه بود که اعمال میشد و یقه پاره کردن های کیانوش بدبخت به جایی نمیرسید و جالب اینکه این جا هم کیانوش در نقش کارگردان تئاتر صاحب هیچ نفوذ و قدرتی در بازی مثلا هنرپیشه ها نبودو این سردارخان بود که به عنوان تهیه کننده تائید میکرد که کدام بازیگر خوب نقشش رو بازی کرده و کدام بد و باز هم رابطه بود که تعیین کننده بود نه مهارت .

نخواستم با مقایسه ی این دو مطلب از ارزش فیلم "وقتی همه خوابیم " کم کنم . فقط داشتم به تفاوت هایی که این دو  فیلم در عین وحدت موضوع با هم داشتند اشاره میکردم و با قاطعیت میگم که مخاطب یک فیلم داستانی طنز انتقادی که مشخصه ی همه ی کارهای مهران مدیری است با موضوع رابطه ی بهتر و دقیق تری برقرار میکنه تا فیلم پیچیده ای مثل فیلم بهرام بیضایی .

این هایی که نوشتم نظر شخصی بنده است لطفا بعضی از دوستان که تخصص دارن در نصیحت و موعظه متوجه باشن که اینجا من نظرات خودم رو مینویسم و به تائید و تکذیب دیگران نیازی ندارم .شما هم میتونین عقیده ی خودتون رو در موافقت یا مخالفت با نظری که من درباره ی این دو فیلم ارائه کردم بنویسین . ولی خواهش میکنم  نصیحت نفرمائید که درست چیه و نادرست کدومه . در باره ی پست قبل هم فقط به بعضی ها میگم که خیلی بی ظرفیتین . چقدر کوچک و محدود فکر میکنین.لطفا نگران من نباشین من به اندازه ی کافی بزرگ شدم و میدونم چه کاری درسته و چه کاری غلط .

*ضمنا خدمت دوستی که توصیه کردن من کتاب هویت اثر میلان کوندرا رو بخونم عرض میکنم که بنده سالها پیش این کتاب رو خوندم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 12:18 PM  توسط عسل بانو  | 

مزاحم تلفنی

امروز فکر میکنم شده دو هفته ؛ آره دقیقا دو هفته است که من یه مزاحم تلفنی دارم . به این دلیل یادمه که اونروز داشتم میرفتم بانک قسط بدم که ناگهان موبایلم زنگ خورد و وقتی جواب دادم مردی با صدایی شبیه پچ پچ گفت "دوست دارم " و سریع قطع کرد !!!!!!!

یه لحظه خشکم زد  ؛ نمیدونستم باید چیکار کنم  ؛  اهمیتی ندادم و رفتم سراغ کارم . موضوع رو فراموش کرده بودم که فردا دوباره همین آقا زنگ زد و بازم سریع گفت " دوست دارم " و فورا تلفن رو قطع کرد . شماره نداره  از تلفن عمومی استفاده میکنه .اولش عصبانی شدم و وقتی فردا و پس فردا باز هم تکرار شد دیگه کاملا عصبانی شده بودم . ولی خیلی عجیبه یه چند روز ی که گذشت انگار آرومتر شدم وقتی گوشیم زنگ میخورد و میدیدم که شماره ی یک تلفن کارتی روی موبایلم ظاهر میشه و متوجه میشدم که اونه دیگه لبخند میزدم و جواب میدادم و باز هم فقط همون دو کلمه رو میگفت و قطع میکرد . حالا میبینم که انگار عادت کردم صبح که میشه منتظرم که زنگ بزنه و تو گوشم پچ پچ کنه دوست دارم ....

پی نوشت : همین الان تلفن زد و گفت " دوست دارم " و قطع کرد !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 9:41 AM  توسط عسل بانو  | 

تو جای خالی اسم خودت رو بگذار و بخون .

من .......... یک انسان ؛خلیفه الرحمن ؛قائم مقام خدا ؛مسجود فرشتگان ؛هنرپیشه ی خدا ؛شاهکار خلقت ؛با ایمان ؛عاشق ؛دوستدار ؛امیدوار ؛مطمئن ؛نیرومند ؛ثروتمند ؛قوی ؛با اراده ؛ با اعتماد به نفس ؛ عالی ؛ زیرک ؛هوشیار ؛ بیدار ؛ آگاه ؛ خوش بیان ؛ خوش تیپ ؛خوش قلب ؛ خوش سیما ؛خوش صورت ؛ خوش سیرت ؛ صادق ؛متعهد ؛ شاداب ؛ سرحال ؛خوشحال ؛با شخصیت ؛ مهربان ؛ دانا ؛ توانا ؛با سواد ؛ معتمد ؛مقتدر ؛منظم ؛سلامت ؛ مودب ؛سنگین ؛ متین ؛ با وقار ؛آرام ؛ آزاد ؛ مطلع ؛ خوش خط ؛ با محبت ؛ بخشنده ؛ شنوا ؛ قادر ؛ امین ؛ عادل ؛شاکر ؛صبور ؛ خوش سفر ؛ مستعد ؛ ماهر ؛ اهل مطالعه ؛ خدمتگذار ؛ عاشق موسیقی ؛ لوکس ؛ متفکر ؛ متبسم ؛ عمل گرا ؛ عاشق طبیعت ؛سعادتمند ؛ واقع گرا ؛ برنامه ریز ؛ زنده دل ؛ مستقل ؛ خودکفا ؛ پاک ؛ فعال ؛با انگیزه ؛ با نشاط ؛ با اخلاق ؛ تندرست ؛ توانگر ؛ خدا محور ؛ اهل مصالحه ؛ خیر ؛ نیکوکار ؛مصلحت جو ؛ تمیز ؛مدرن ؛کوشا ؛ مسلط ؛ عابد ؛ موفق ؛ خوشبخت .......
+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 10:4 AM  توسط عسل بانو  |