به یاد منوچهر سخایی
.
.
.
.
.
.
افسوس که گذشته دیگه بر نمیگرده ...
شخصی
.
.
.
.
.
.
افسوس که گذشته دیگه بر نمیگرده ...
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو
" طاهره ی قره العین "
برنج رو که دم میکنم خیالم یه کم راحت میشه برای اطمینان یه دفعه ی دیگه به شعله ی گاز نگاه میکنم و میرم که این دفعه بخوابم تبم بالا رفته . دوتا قرص میخورم و چشمامو میبندم و به خاطره ی خوش جمعه ی گذشته فرو میرم . احساس سبکی میکنم دارم خواب میرم که ناگهان صدای وزوز یه مگس سمج خلوتم رو به هم میریزه . حالشو ندارم بلند شم و بیرونش کنم . سرم رو میکنم زیر پتو ویاد پدرم میفتم که همیشه این شکلی میخوابید و ما به اقتضای بچگی فکر میکردیم چطوری خفه نمیشه . حالا میبینم عجب آرامشی در خلوت زیر پتو هست .خودتی تنهای تنها . صدای خواهرم بلند میشه . میگه اگه آرد داشتیم حلوا درست میکردم . آخه صبح جمعه وقت حلوا درست کردنه اینا کی میخوان دست از سراین اموات بردارن . مادرمم میگه آره دختر پاشو برو آرد بخر . ای خدااااااااااااااااااااا
با بی میلی بلند میشم لباس میپوشم . موبایلم رو میذارم تو جیبم و کیف پولم رو بر میدارم و از ۶۴ تا پله میام پایین و سوار اولین تاکسی میشم . چرا همه جا تاریکه ؟
از محوطه ی خانه های سازمانی میام بیرون . به راننده آدرس دورترین سوپر مارکتی رو که بلدم میدم . چرا ؟
خودمم نمیدونم .
وقتی از خیابونهای آشنا رد میشم انگار کلی ساختمان جدید درست شده . این فروشگاه چند طبقه کی درست شده ؟ میرسم به آدرس مورد نظر . به راننده میگم وایسا و منو برگردون میگه باشه خانوم .
یه بسته آرد شیرینی چهار صفر میخرم و میام بیرون چرا راننده نیست ؟ چرا اینقدر تاریکه انگار برقا رفتن . میترسم . اینجا کجاست ؟ با یه تاکسی دیگه میام تا نزدیکی خونه .چرا هیچ کسی تو خیابون نیست ؟ دستمو میکنم تو جیبم تا موبایلمو در بیارم و زنگ بزنم بیان دنبالم ای وای موبایلم کو ؟ حالا چیکار کنم به کی بگم که موبایلم گم شده . اگه از اهل خونه کسی بره و گوشیمو بگیره چی ؟ اگه شماره هامو ببینن چی . اس ام اس هام . وای خدایا کمکم کن
چرا همه جا تعطیله . این نور کمرنگ مال کجاست ؟ سرم پر از سوالهای بی جوابه . میرم نزدیکتر یه سالن بیلیارده . خب شاید از هیچی بهتر باشه . میرم تو هوا پر از دود و بوی سیگاره . صدای موسیقی راک اند رول میاد . یه مرد جوون با موهای دم اسبی از توی دود و موزیک میاد بیرو ن . اینجا مثل دیسکو میمونه . خدایا میترسم . انگار متوجه میشه بالبخند میگه کوچولو اینجا چی میخوای ؟ نفسم داره بند میاد میگم ب ب ببخشید میشه از تلفن اینجا یه زنگی به موبایلم بزنم ببینم کجا جا گذاشتم . با صدای گرم و کشداری میگه چرا که نیا عزیزم بیا با گوشی من زنگ بزن . تکون نمیخورم . میاد نزدیکتر و دستشو میذاره زیر چونه ام و میگه : چی شده چرا ماتت برده ؟ گریه ام گرفته لبمو گاز میگیرم تا زار نزنم . دارم سکته میکنم دستمو میگیره . چقدر خنکی دستاش مطبوعه ولی من چرا انقدر داغم . یه دفعه تصمیم میگیرم بزنم بیرون شاید برقا اومده باشن و یا یه آدم تو خیابون باشه . به شدت دستمو میکشم که از اونجا بیام بیرون ولی اون محکم دستمو گرفته . تقلا میکنم . انقدر که موفق میشم دستامو از تو دستای خنکش دربیارم ولی یه دفعه از جا میپرم . از تب دارم میسوزم . خدایا شکرت خواب دیدم ....
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سرزمینی است که در آن
مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون تر باشد
جستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن ....
.
.
.
اگر مرگ را ازین همه ارزشی بیش تر باشد
حاشا ، حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم....
ا . شاملو
*****************************************************************************
یادش به خیر پارسال که این پست رو نوشتم کمی ناخوش احوال بودم . ولی عجیب این پست با استقبال دوستان روبرو شد . امروز به فکر افتادم دوباره بذارمش اینجا که دهنتونو آب بندازم . ولی خدا وکیلیش غذاهای ایرانی یه چیز دیگه است ها ....
.
.
حیدر بابا به گاه چکاچک رعد و برق
کامواج سیل غرد و کوبد به صخره فرق
صف بسته دختران به تماشا شوند غرق
از من درود بر شرف و دودمانتان
باشد که نام من گذرد بر زبانتان
.
.
حیدر بابا زکوی تو راهم کج اوفتاد
آوخ شتاب عمر به وصلت امان نداد
من بی خبر ز طالع آن گلرخان شاد
غافل بدم ز پیچ و خم راه زندگی
زآوارگی و مرگ و جدایی و راندگی
.
.
ترک سپاس نان و نمک کار مرد نیست
حسرت به عمر طی شده داروی درد نیست
نامرد را هر آئینه بردی به نرد نیست
ما هم نمیبریم تو را لحظه ای زیاد
ما را بکن حلال ،اجل گر امان نداد
.
.
حیدر بابا ،به یاد در و دشت و کوه و جو
آوای کبک و دور و برش جوجه های او
وان بره های زرد و سپید و سیاه مو
در کوه و دره سیر خرامانم آرزوست
تصنیف نغز " بره و چوپانم " آرزوست
.
.
شبهای سرد ،کلبه ی پشت طویله ها
یادآیدم ز محفل انس قبیله ها
شعله کشد اجاق ،چو زرین ملیله ها
هنگام صرف شبچره و جوزقندشان
پیچد به ده صدای بگو بخندشان
.
.
اینجا چه خاطرات خوشی نقش بسته اند
با صخره ها شبانه به نجوا نشسته اند
گویی ز ما برای ابد دست شسته اند
تا سویشان نظر فکنم ،زنده میشوند
وانگاه خفته بر دلم آتش برافکن
.
.
حیدر بابا ،دلت ز غم آزاد باد و شاد
عیشت ز سازگاری دوران به کام باد
اغیار و یار را چو به کویت گذر فتاد
گو: شهریار من گله از یار می کند
عمری ست غم به روی غم انبار میکند .....
تبریز را شهر کهن تاریخ را دوست دارم به خاطر شعر هایش ،طبیعت بی نظیرش ،به خاطر قهرمان هایش ،مردان شجاع و زنان زیبارویش ،به خاطر ایل گلی زیبا و با صفا و استخر و عمارت با شکوهش ،به خاطر کوفته تبریزی ،به خاطر چهار راه آبرسان و قنادی تشریفاتش .و به خاطر نوقا و قرابیه و اریس و آجیل هایش .تبریز را دوستدارم برای باسلق و پشمک اش .تبریز را دوست دارم به خاطر ملیله دوزی ها و منبت کاری هایش . تبریز را دوست دارم به خاطر پنیر خوشمزه و مرغوبش . تبریز را دوست دارم به خاطر فرش های نفیس و ارزشمندش .تبریز را دوست دارم به خاطر خیابان سنگفرشی اش . تبریز را دوست دارم به خاطر روزهای پر هیاهو و پرکار و شبهای دل انگیزش . تبریز را دوست دارم به خاطر بهترین دوستانم . از گذشته تا اکنون، که در تمامی روزها با هم بوده ایم . از خیر و شر گرفته تا غم و شادی و عزا و عروسی . تبریز را دوست دارم به خاطر آخرین دوست تبریزی ام "بانوی پارسی " که زنی است در نهایت خلق خوش و روی نیکو و قلب صاف و زبان صادق و روح بلند . شعر حیدر بابا را به او تقدیم میکنم باشد که بپذیرد و ببخشد .
پي نوشت : آتش سوزي مشكوك بازار سر پوشيده ي تبريز بزرگترين بازار مسقف جهان در آستانه ثبت شدن در يونسكو ضايعه اي جبران نشدني است . مثل همه ي فجايع غير قابل جبراني كه اين روز ها در حال رخ دادن است .متاسفم.
چونان قایقی که باد دریا ریسمانش را از چوب پایه ی ساحل بگسلد
بر دریای دل من
عشق من و زندگی من
بی وقفه گردشی کنی
با آرامش من آرامش یابی
در طوفان من بغریوی
و ابری که به دریا میگرید شوراب اشک را از چهره ات بشوید
تا اگر روزی
آفتابی که باید بر چمن ها و جنگل ها بتابد ،آب این دریا را فرو خشکاند
و مرا گودالی بی آب و بی ثمر کرد
تو نیز به سان قایقی بر خاک افتاده بی ثمر گردی
و بدینگونه میان من و تو آشنایی نزدیکتری پدید آید.
اما اگر اندیشه کنی که هم اکنون میتوانی به من که روح دریا ،روح عشق و روح زندگی هستم
بازرسی ،نمیتوانی ،نمیتوانی......
تو میباید بازگردی
و تا روزی که آفتاب ترا ومرا بی ثمر نکرده است
کنار دریا از عشق من ،تنها از عشق من روزی بگیری .... میان من وتو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهایی که در آسمان و انسانهایی که بر زمین سرگردانندشاید روزی به هم باز رسیم
روزی که من به سان دریایی خشکیدم و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی
هر کس آنچه را که دوست دارد در بند میگذارد
و هر زن مروارید غلتان خود را به زندان صندوقش محبوس میدارد
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای بوسیده شدن و نوازش شدن گزیده شده ام
بگذار هیچ کس نداند،هیچکس
و از میان این همه ی خدایان ،خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد....
ا.شاملو
متن کامل نامه زهرا باکری خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب خواهر سه شهید هستم. در زمان رژیم شاهنشاهی برادر بزرگم شهید و برادر دیگرم به حبس ابد محکوم شد. دو برادر دیگرم نیز در حکومت جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند .۳۰ سال از عمرم را در حکومت ستمشاهی و ۳۰ سال باقی را در جمهوری اسلامی سپری کردم.
در زمان رژیم شاهنشاهی که برادر بزرگم اعدام شد و برادر دیگرم در زندانهای قصر، اوین، عادلآباد شیراز، قزلقلعه و زندان ارومیه زندانی بود، ما و مردمی چون ما این حق را داشتیم که با حقوق دانان بینالمللی و نمایندگان سازمان عفو بینالملل و نمایندگان سازمانهای حمایت از زندانیان دیدار و در مورد زندانیانمان گفتگو کنیم، ولی در حکومتی که به اسم حضرت علی و امام زمان مزین است، پدران و مادران و همسران زندانیان، حق ندارند از احوال آنان با خبر باشند و هیچگونه اطلاعی، حتی در مورد محل بازداشت عزیزانشان به آنان داده نمیشود و خانوادهها حق بازگو کردن وضعیت بد زندانیانشان در زندانها را با هیچ مقام و مسوولی ندارند؟! آقایانی که در مصدر امور تکیه زدهاید کمی انصاف داشته باشید و وضعیت زندانهای ستمشاهی، که ظاهرا عدهای از شما آنها را دیدهاید را با وضع زندانهای مملکت اسلامی امروز مقایسه کنید.
بعد از اعدام برادر بزرگم علی باکری، خانواده برای او مجلس ختم گرفت. مراسم هفتم و چهلم را هم دائیهایمان در تهران گرفتند. چند ماه بعد از اعدام برادرم من در آموزش و پرورش استخدام رسمی شدم، خواهر کوچکترم در راس مدیریت آموزشگاه عالی آموزش و پرورش استخدام شد، برادرم مهدی در کنکور دانشگاه پذیرفته شد و نظام شاهنشاهی هیچگونه مزاحمتی برای ما ایجاد نکرد. آیا واقعا امروز نیز اوضاع خانوادههای قربانیان همینطور است؟!
برادر من با بانگ اللهاکبر به پای چوبه دار رفت، اما رژیم شاه برای اثبات حقانیتش از او استفاده نکرد. شما را به خاطر خدایی که نامش را به زبان دارید اما به گفتههایش عمل نمیکنید، کمی به خود آئید و فکر کنید رفتار شما با کدامیک از قوانین بشری مطابقت دارد؟
برادرم مهدی باکری به دنبال برقراری حکومت عدل علی بود. شبهایی که شبنامه و اعلامیه به خانه میآورد تا به همراه دیگر برادران و خواهرانمان در خانههای اطراف پخش کنیم به من میگفت: خواهر من، حکومت عدل علی در ایران حاکم خواهد شد. تو دیگر نگران گرسنه خوابیدن بندههای خدا نخواهی بود، دیگر همسایه بیخبر از همسایهاش نخواهد خوابید و هیهات که برادرانم و هزاران شهید دیگر با این آرزوها از همه چیز و همه کس خود گذشتند و امروز عدهای که از گذشتگان عبرت نمیگیرند یا قدرت به آنها اجازه نمیدهد که به خود آیند، با سوءاستفاده از نام اسلام و شهدا با مردم هموطنشان چه میکنند؟ مردمی که تا دیروز که قرار بود برای نمایش قدرت پای صندوقها بیایند انسانهایی باشعور بودند، ولی امروز که خواستار حقشان هستند، خس و خاشاک و مزدور بیگانه شدهاند. شرک را به حدی رساندهاند که یکی از آیات عظام میفرماید:
اطاعت از رییسجمهور اطاعت از خداست! شما چطور نام خود را مسلمان گذاشتهاید؟! شما با بتپرستان قبل از اسلام چه تفاوتی دارید؟!
برادران من، مهدی و حمید عاشق همسران و خانواده خود بودند. وقتی حمید به خانه میرسید، احسان از شانههای پدرش پایین نمیآمد. هرگاه مهدی از جبهه بازمیگشت، ساعتها با خواهرزادههای خود بازی میکرد. اما با وجود این علاقه، آنها عشقی والاتر به خدا و میهن و اسلام واقعی داشتند که تمای عشقها را تحتالشعاع قرار داد و باعث شد آنها از تمامی لذات دنیا دست بکشند...
و امروز شما بر روی خون آنها نشستهاید و مزدوران باطوم به دستتان، به جرم طرفداری از کسی که در روزها و سالهای بحرانی کشور در پشت جبهه پدرانشان را حمایت کرده و صلاحیتش توسط شورای نگهبان تایید شده است، بر سر فرزندان آنان میکوبند!
مهدی و حمید و مهدیها و حمیدهایی که رفتهاند هم سپاهی بودند. آنها بسیجی بودند. امروز عدهای بسیجینما شیشههای در منزل خواهرم را شکستند، اما خوشبختانه موفق نشدند به داخل خانه بروند و مانند قوم مغول بزنند و بکشند و ببرند تا شاید این گونه عقدهها و نفرت درونی خود را فرو بنشانند.
اما در مورد همسران برادرانم جملات نامربوطی شنیدهام. شما اگر ذرهای شرم از مقام و خون شهید داشتید، امروز این بیحرمتیها را به همسران شهدا نمیکردید. کسانی که تا قبل از این بیعدالتی اخیر حاکمیت، با چنگ و دندان از این حکومت حمایت کردهاند چطور یک شبه مستحق این همه توهین شدهاند؟! آنها شبها در خفا برای همسران خود گریستهاند تا کسی اشکهای آنان رانبیند، تا مثل حضرت زینب محکم و استوار باشند. آنوقت شما مقدس مآبان و تازه به دوران رسیدهها که باکریها را نمیشناسید، میگویید همسرانشان دیگر باکری نیستند؟! شما که هستید که چنین حقی به خود میدهید؟!
من به عنوان بزرگ خانواده باکری به همسران برادرانم افتخار میکنم. همسر مهدی با خواهش خانواده باکری با فردی که ارزش و حرمت شهید را میداند، ازدواج کرده است. ایشان از ابتدای ازدواجشان عکس مهدی را به دیوار خانهشان آویختهاند و با فرزندشان در مورد عمو مهدی حرف میزنند و فرزندشان از زمان تولد، مهدی را به عنوان عمو و انسانی والا شناخته است. آنوقت شما میگویید چرا اسم باکری را دارند؟!
اما در مورد همسر حمید! شما مصداق واقعی ضربالمثل کافر همه را به کیش خود پندارد هستید. آیا واقعا فکر میکنید میتوانید هر کس را به هرکس که خواستید نسبت دهید؟! شرم از روز قیامت ندارید؟! البته شما در حدی نیستید که اجازه دیدار با شهدا را بیابید، اما وای به حالتان که جوابی برای آنها نخواهید داشت!
بعد از مراسم چهلم مهدی و حمید، من به عنوان بزرگ خانواده، به هر دوی آنها گفتم که ازدواج کنند و این چیزی جز فرمان خدا نبود. همسر حمید با داشتن دو فرزند، جوانی و همه چیزش را صرف تربیت آنها کرد و خدا میداند که چه فشارهایی را به تنهایی به جان خرید تا فرزندانی صالح تربیت کند. فرزندان پاکی که شما از تهمت زدن به آنها هم ابایی ندارید. همسران برادرانم به حرمت زندگی کوتاهی که با برادر من داشتهاند، نور چشم خانواده باکری هستند و خواهند ماند. خوشحالم که خانواده ما بدهی به شما ندارد. نه از حکومت کمکی دریافت کردهایم و نه به موقعیتی چشم داشتهایم. نه سهم خواهی کردهایم و نه سهمی خواهیم خواست. ( الحمد لله ) من وظیفه خود میدانستم که این نامه را برای شادی روح شهیدانم بنویسم. باشد که برای آنها که آخرت را فراموش کرده و به خاطر قدرت کثیف مادی چشم به حقایق بستهاند، نیز تذکری باشد تا بندگی خدا بکنند و نه برده بنده خدا باشند...
زهرا باکری- خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری